حكيم زجاجى
72
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
700 فرستادهء تو رسول است راست * بشير و نذيرت به ما مصطفى است منم اهل بيت ورا دوستدار * از آن كردم اين رزم را اختيار بكشتم كسى را كه خونريز بود * ز عمرى بدانسان دليرى نمود جگرگوشهء مرتضى را بكشت * چنان ميوهء مصطفى را بكشت من آن قوم را پاك برداشتم * چو از فعل يكيك خبر داشتم 705 بدادى خدايا همه كام من * به آخر چنين شد سرانجام من يكى آرزو دارم اندر نهفت * بخواهم در اين ماجرا با تو گفت كه در جنگ از تن جدا جان من * كنى زود ، اى پاكيزدان من نخواهم « 1 » كه باشم در آن داروگير * به دست فرومايگان در اسير بگفت اين و ياران خود را بخواند * بناليد « 2 » و خون از دو ديده براند 710 چنين گفت كاى مردم تيزچنگ * كسى زنده هرگز نگيرد پلنگ و ليكن بگيرند « 3 » روباه پير * به وقت گرفتن ندارد نفير مرا در دل آمد به بيرون شدن * نخواهم در اين قصر زاين پس بدن سه روز اندر اين جاى كردم مقام * به ننگ « 4 » اندر آميختم جمله نام شما نيز يكتن به بيرون شويد * به شمشير چون شير در خون شويد 715 ببريد از دشمن خويش سر * كه اين است آيين شيران نر اگر كشته گرديد در كارزار * از آن به كه از دشمنان زينهار بخواهيد و آريد از جا برون « 5 » * سر از دست دشمن نژند و نگون شما را نمانند يك تن به جاى * ببرند گوش و سر و دست و پاى شما را همه شهريان دشمناند * پى كشتن جمله جان مىكنند 720 شما را حقيقت بخواهند كشت * به زارى و خوارى و زخم درشت همان به كه در رزم كشته شويد * به خاك و به خون در سرشته شويد من اى نامداران با دين و داد * يكى مرد بودم عرابىنژاد بدانسان كه ابن زبير از حجاز * برون رفت و كرد اينچنين تركتاز يمن با يمامه ورا رام شد * امام جهان گشت و خودكام شد
--> ( 1 ) بخواهم ( 2 ) بياريد ( 3 ) نگيرند ( 4 ) بلنك ( 5 ) نخواهيد و ائيد از كا برون